دکتر مریم خالقی نژاد: پژوهشگر فوق دکتری علوم سیاسی و تحلیلگر دیپلماسی فرهنگی
مقدمه
فرارسیدن عصر «بحرانهای پیچیده» در نظام بینالملل، از همهگیری کووید-۱۹ تا جنگ اوکراین و تنشهای ژئوپلیتیک، این باور را تقویت کرده که نظم لیبرال به رهبری غرب در حال زوال است. در این میان، جمهوری خلق چین، به عنوان یک ابرقدرت در حال ظهور، نه تنها در پی بازتعریف موازنه اقتصادی و نظامی قدرت، که مشغول طراحی و اجرای یک پروژه بلندمدت و عمیق برای بازسازی «نرم» نظم بینالمللی است. محور این پروژه، «دیپلماسی فرهنگی» است. دیپلماسی فرهنگی چین فراتر از معرفی غذا و هنر، یک تلاش استراتژیک و همهجانبه برای ارائه یک آلترناتیو جذاب برای مدل غربی، مشروعیتبخشی به الگوی حکمرانی خود، و نهایتا ایجاد یک نظم جهانی چندقطبی است که در آن ارزشها و نهادهای غیرغربی وزن برابر یا بیشتری داشته باشند. این نوشتار به تحلیل چرایی خیزش دیپلماسی فرهنگی چین، ابعاد مختلف آن، و جایگاه این کشور در گذار به نظم نوین میپردازد.
الف) چرایی خیزش دیپلماسی فرهنگی چین: انگیزههای استراتژیک
خیزش دیپلماسی فرهنگی چین تصادفی نیست؛ بلکه پاسخی استراتژیک به مجموعهای از نیازهای داخلی و خارجی است که عبارتند از:
- جبران کسری مشروعیت جهانی: چین با وجود موفقیتهای اقتصادی چشمگیر، همواره از سوی غرب به دلیل مسائل حقوق بشری، وضعیت تایوان، تبت، سینکیانگ و فقدان دموکراسی لیبرال تحت انتقاد است. دیپلماسی فرهنگی ابزاری برای دور زدن این انتقادات و ارائه روایتی مثبت از «رویای چینی» و «احیای بزرگ ملت چین» است. هدف، ایجاد جذابیت و اعتماد بهگونهای است که سایر کشورها مدل چین را نه بهعنوان یک تهدید، که بهعنوان یک الگوی قابل احترام برای توسعه و حاکمیت ببینند.
- خلق یک تصویر بینالمللی مطلوب: جوزف نای، نظریهپرداز مفهوم «قدرت نرم»، آن را توانایی جذب و ترغیب بدون استفاده از زور یا پول میداند. چین دریافت که قدرت اقتصادی و نظامی به تنهایی برای رهبری جهانی کافی نیست. بنابراین، با سرمایهگذاری عظیم در شبکههای رسانهای مانند CGTN، تاسیس موسسات کنفوسیوس در سراسر جهان، و حمایت از تولیدات هنری، در پی ساخت تصویری از خود به عنوان یک تمدن کهن، صلحطلب، قابل اعتماد و مشوق همکاری برد-برد است. این تصویر در تقابل مستقیم با تصویر «قدرت سخت[۱]» که غرب اغلب به آن متهم میشود، قرار دارد.
- ارائه یک آلترناتیو ایدئولوژیک: چین بهطور رسمی از «صادرات ایدئولوژی» خودداری میکند، اما در عمل، دیپلماسی فرهنگی خود را به نمایش میگذارد که موفقیت مدل توسعهای آن ترکیب بازار و کنترل سیاسی ناشی از ویژگیهای منحصربهفرد تمدن چینی است. مفاهیمی مانند «جامعه با آینده مشترک برای بشریت[۲]» که توسط شی جین پینگ مطرح شده، در مقابل گفتمان «جهانیسازی لیبرال» قرار میگیرد و بر حاکمیت، عدم مداخله و توسعه بر مبنای شرایط خاص هر کشور تأکید دارد. این گفتمان بهویژه برای کشورهای در حال توسعهای که از شرایط تحمیل شده توسط نهادهای غربی ناراضی هستند، جذابیت دارد.
- پشتیبانی از ابتکارات کلان اقتصادی: دیپلماسی فرهنگی، بسترساز نرم برای پروژههای سختافزاری مانند «ابتکار کمربند و راه» (BRI) است. ایجاد شناخت و علاقه به فرهنگ چین، پذیرش پروژههای عظیم زیرساختی این کشور را در میان مردم و نخبگان کشورهای میزبان تسهیل میکند. این کار باعث کاهش مقاومتهای محلی و هزینههای سیاسی میشود.
ب) ابزارها و مکانیسمهای دیپلماسی فرهنگی چین
چین از یک جعبه ابزار متنوع و به هم پیوسته برای پیشبرد اهداف فرهنگی خود استفاده میکند:
- موسسات کنفوسیوس: این موسسات که در دانشگاههای سراسر جهان مستقر شدهاند، نقش کلیدی در آموزش زبان ماندارین و معرفی فرهنگ چین دارند. اگرچه رسما غیرسیاسی هستند، اما منتقدان آنها را ابزاری برای اعمال نفوذ و سانسور بحثهای حساس درباره چین میدانند.
- رسانههای جهانی: شبکههایی مانند CGTN (نسخه چینی CNN یا BBC) و روزنامه چاینادیلی، با بودجه دولتی، به پخش گسترده روایت رسمی پکن از رویدادهای داخلی و بینالمللی میپردازند و در مقابل «انحصار خبری غرب» موضع میگیرند.
- تبادلات آموزشی و بورسیهها: چین سالانه دهها هزار دانشجو و محقق از کشورهای در حال توسعه را برای تحصیل به خود جذب میکند. این افراد پس از بازگشت به وطن، اغلب به «سفیران غیررسمی» چین تبدیل میشوند و نگاه مثبتی به این کشور دارند.
- دیپلماسی عمومی نخبگان: دعوت از سیاستمداران، روزنامهنگاران و افراد دانشگاهی کشورهای مختلف برای بازدید از چین و مشاهده دستاوردهای آن، از روشهای مرسوم برای تاثیرگذاری بر متفکران و جریان سازان است.
- صنایع فرهنگی و خلاق: سرمایهگذاری در سینما (مانند فیلمهای پرفروش هالیوود که برای بازار چین ساخته میشوند)، توریسم لوکس برای ثروتمندان، و ورزش (مانند میزبانی المپیک) از دیگر ابزارهای نفوذ فرهنگی است.
ج) جایگاه چین در نظم نوین چندقطبی: رهبری از طریق آلترناتیوسازی
جایگاه چین در نظم در حال ظهور را میتوان در چند محور خلاصه کرد:
- معماریکننده یک نظم چندمرکزی (Polycentric): هدف نهایی چین نه جایگزینی کامل نظم موجود، بلکه ایجاد یک سیستم چندقطبی است که در آن هیچ کشوری به تنهایی (به ویژه آمریکا) هژمون نباشد. در این نظم، نهادهای منطقهای و بینالمللی غیرغربی مانند سازمان همکاری شانگهای (SCO) و بانک توسعه زیرساخت آسیا (AIIB) وزن بیشتری پیدا میکنند. دیپلماسی فرهنگی، مشروعیت و جذابیت لازم برای این نهادهای جایگزین را فراهم میآورد.
- ارائهدهنده گفتمان «غیرمداخلهجویانه»: چین خود را حامی حاکمیت ملی کشورها در مقابل «آمریکاییسازی» یا «اروپاییسازی» قلمداد میکند. این گفتمان برای بسیاری از رهبران جهان که نگران بیثباتی ناشی از فشارهای غرب برای دموکراسیسازی هستند، بسیار جذاب است. بنابراین، چین در حال تشکیل یک ائتلاف غیررسمی از کشورهایی است که خواستار محدود کردن دامنه نفوذ هنجاری غرب هستند.
- تعریف مجدد هنجارهای بینالمللی: چین از طریق دیپلماسی فرهنگی در پی عادیسازی مفاهیمی مانند «حقوق توسعه» در مقابل «حقوق بشر» به سبک غربی است. در این نگاه، اولویت با ثبات، ریشهکنی فقر و رشد اقتصادی است، حتی اگر به قیمت محدود کردن برخی آزادیهای فردی تمام شود. موفقیت اقتصادی چین به این گفتمان اعتبار میبخشد.
- چالشها و محدودیتها: با این حال، دیپلماسی فرهنگی چین با موانع جدی روبرو است. شکاف بین روایت رسمی دولت چین و واقعیتهای داخلی (مانند فضای بسته سیاسی)، باعث کاهش اعتبار آن میشود. همچنین، رفتار تهاجمی چین در دریای چین جنوبی و تایوان، ادعاهای صلحطلبی آن را تحت الشعاع قرار میدهد. به علاوه، بسیاری از کشورها نسبت به اهداف بلندمدت چین بدگمان هستند و دیپلماسی فرهنگی آن را به عنوان «تله جذابیت» میبینند.
جمعبندی
دیپلماسی فرهنگی چین را نباید صرفا یک تلاش برای معرفی فرهنگ یک تمدن کهن دانست؛ بلکه باید آن را جزء لاینفک استراتژی کلان این کشور برای بازآرایی نظم بینالملل تفسیر کرد. این دیپلماسی، یک سرمایهگذاری استراتژیک بلندمدت برای مشروعیتبخشی به مدل حکمرانی چین، خنثیسازی انتقادات غرب، و جذب متحدان در میان کشورهای در حال توسعه است. چین با استفاده از ابزارهای متنوعی از موسسات کنفوسیوس تا رسانههای جهانی، در حال بافتن تار و پود یک گفتمان جایگزین است که بر چندقطبیگرایی، حاکمیت ملی و اولویت توسعه اقتصادی تأکید دارد. اگرچه این پروژه با چالشهای داخلی و خارجی مواجه است، اما نشان میدهد که نبرد برای تعریف نظم نوین جهانی، تنها در میدانهای اقتصادی و نظامی رخ نمیدهد، بلکه عرصه فرهنگ و ایدئولوژی نیز صحنه نبردی تعیینکننده است. در نظم نوین، چین نه لزوما به عنوان «رهبر» که به عنوان «معمار اصلی» یک سیستم چندمرکزی ظاهر میشود که در آن قدرت و نفوذ به طور گستردهتری توزیع شده و هنجارهای غربی تنها یکی از چندین مرجع هنجارسازی خواهند بود.
منابع:
تسنیم(۱۴۰۴). انزوای اروپا در سایه شکل گیری نظم نوین جهانی در چین، اخبار اورپا، ۱۱ شهریور، قابل دسترسی است در https://www.tasnimnews.com/fa/news/1404/06/11/3390549/%D8%A7%D9%86
محمودی کیا، محمد(۱۳۹۸). سیاست خارجی خاورمیانهای چین در پرتو نظم نوین جهانی، فصلنامه سیاست خارجی، دوره ۳۳ف شماره ۳، شماره پیاپی ۱۳۱، صص ۱۰۷-۱۳۴.
مظاهری، محمدمهدی(۱۴۰۲). نظم نوین جهانی: نشانه ها و الزامات، مرکز مطالعات سیاسی و بین المللی، ۱۰ تیرماه، قابل دسترسی است در https://www.ipis.ir/portal/subjectview/723657/%D9%86%D8%B8%D9%85-
Shambaugh, David. (2015). “China’s Soft-Power Push: The Search for Respect.” Foreign Affairs, 94(4), pp. 99-107.
[۱] Hard Power
[۲] Community with a Shared Future for Mankind